... .. برای حسین ....
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۸  

 

 خون حق  دَلَمه  نمی بندد ....

 خون حق همیشه ساری و جاریست ... ..

خون حق همیشه خروشان است.



 
... .. محتاجم ... ... .
ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٤  

 

مثل خوشبختی عاشق
ته قصه بمون پیشم
تو فانوس منی امشب
بری تاریک تر میشم
نه این آغاز بی فرجام
نه موندن های بی حاصل
نه رفتن های بی هنگام

به امروز تو محتاجم
به حالی که تو می دونی
بمون تا آخر قصه
تو دنیای خیالم باش
بمون و روز و شب با من
پناه ماه و سالم باش
من و تو مثل هم عاشق
تو این دنیای بی دردی
مـــــن از تـــــو بر نمی گردم
تـــــــو از مـــن بر نمی گردی



 
... .. انتظار ......
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٧  

 

دو سه شبه که چشمام به دره، خدا کنه که خوابم نبره

تو این قفس که زندون منه دلم گرفته و منتظره

خدا کنه که خوابم نبره



 
...... 1000 ....
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٥  

 

هزار خواهش و آیا
هزار پرسش و اما
هزار چون و هزاران چرای بی زیرا
هزار بود و نبود
هزار شاید و باید
هزار باد و مباد
هزار کار نکرده
هزار کاش و اگر
هزار بار نبرده
هزار پوک و مگر
هزار بار همیشه
هزار بار هنوز ...
مگر تو ای همه هرگز
مگر تو ای همه هیچ
مگر تو نقطه ی پایان
بر این هزار خط ناتمام بگذاری
مگر تو ای دم آخر
در این میانه تو
سنگ تمام بگذاری

روح قیصر امین پور شاد



 
... بهار .....
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱۸  

چرا تو جلوه ساز این بهار من نمی شوی ؟
چه بوده آن گناه من که یار من نمی شوی ؟

"بهار من گذشته شاید"

شکوفه جمال تو شکفته در خیال من
چرا نمی کنی نظر به زردی جمال من

"بهار من گذشته شاید"

تو را چه حاجت، نشانه ی من
تویی که پا نمی نهی به خانه من
چه بهتر آن که نشنوی ترانه من
نه قاصدی که از تو آرد گهی به سوی من سلامی
نه رهگذاری که از تو آرد گهی به سوی من پیامی

"بهار من گذشته شاید"

غمت چو کوهی به شانه من
ولی تو بی غم از غم شبانه من
چو نشنوی فغان عاشقانه من
خدا تو را از من نگیرد، ندیدم از تو گر چه خیری
به یاد عمر رفته گریم، کنون که شمع بزم غیری

"بهار من گذشته شاید"



 
خدا ... .
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱  

 

هیچکی از کار خدا سر در نمی آره ... .!



 
... شهر هر چی "پ" ... .
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٤  

تهران شده شهر هر چی اتومبیل (بخوانید خودرو) که با حرف "پ" شروع شده است.

"پیکان"، "پژو" (البته از اقسام مختلف آن از "آر دی" و "روا" تا "پرشیا")، پراید (131،141،111 و قس علیهذا)، پرادو و اخیرا میهمان تازه واردی به نام "پورشه"

ترافیک آنچنان سنگین است که بیمار داخل آمبولانس به درمانگاه نمی رسد! مادر بزرگ به جشن تولد نوه نمی رسد، بازار نامزد بازی (لطفا و انصافا نخوانید دختربازی) گاهی تا قسمتی تعطیل است، بازار نامردی پر رونق؛ کرایه مسیر چند صد متری، چند ده هزار تومن، مجالی برای خوش قولی و وعده دادن سر وقت نیست، بازار خلف وعده با رونق ترافیک داغ داغ است؛

هوار ترافیک تهران قابل محاسبه نیست!

BRT"" که همان BUS rapid transite است یا همان مسیر تندروی اتوبوس، بیشتر به جوک شبیه است.

"BRT" را بخوانیدBishtar Raha Trafic va Tatil  است.

خسته و کوفته که به خانه می رسی "تلویزیون" برنامه چالشی پهن کرده است، سریال های "کره ای" زوزوه می کشند و سریال های ایرانی LOVE"" می ترکونن.

یکی از گوینده ها؛ یکی از شبکه ها که:

آی ترافیک نرخش از تورم هم بالاتر رفته از قیمت سکه و ارز هم ... .

اپراتور هفتم تلفن همراه هم به زودی راه اندازی می شود.

انفجار در کجا و کجا ... .

سحر است و اگر خوب گوش کنی شهر همچنان هیاهو دارد، انگار تهران خواب ندارد ... . من هم خواب ندارم!

حالت تهوع دارم، فکر "فردام" دوباره تکرار "ترافیک"؛ ترافیک های "صدبار"، "هزار بار"، "یکصد هزار بار" ... .

 

"یا مــــــفــــتــــــــح الابواب" ... .



 
..... کافه تیتر ... عطا افشاری ......
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۸  

 

حالا دیگر هم تو نیستی و هم "کافه تیتر"

یادت بخیر وقتی که با التهاب می آمدی در "کافه تیتر" میزها را به هم می چسباندی و صندلی های لهستانی زوار در رفته را پشت آنها می چیدی که وقتی همه آمدند، جا باشد.

خودت سرپا می ایستادی، صحبت و هماهنگ می کردی برای مراسم یادبود شـــهدای حادثه سقوط سی 130

حالا خودت هم حتما در آسمان ها به آنان رسیده ای.

روزهای اضطراب و شب های آرامش که دور هم در "کافه تیتر" گل گاو زبان می نوشیدیم؛ یادش بخیر

یاد جسارت هایت بخیر هنگامی که بیشتر خبرنگاران سئوالاتشان ته می کشید موضوع جدیدی را مطرح می کردی و سئوالات تند و تیزی  می پرسیدی.

وقتی چهره تکیده و بیمارت را در قاب تلویزیون دیدم هنگامی که زبان در دهانت نمی چرخید به خودم لرزیدم.

 

عطا به لقا رسید. خدا رحمتت کند عطا ؛ عطا افشاری عزیز



 
هفت خان رستم با طعم مدرنیسم
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٧  

بعضی آثار به امضای برخی هنرمندان تاثیرگذار تبدیل شده است و لازم نیست زیر اثر را امضایی کنند همین که تیتراژی از مثلا ابراهیم حقیقی می بینید لازم نیست در ستون نام ها دنبال اسم او بگردید چون از ثانیه های آغاز تیتراژ متوجه می شوید که کار،‌ کار ابراهیم حقیقی است.

در مورد کارهای سرکار خانم پری صابری هم این موضوع صدق می کند، کافی است شما را با چشمان بسته به سالن نمایش اثر وی ببرند همین که چشمانتان را باز کنید و چیدمان صحنه را حتی قبل از آغاز نمایش ببینید خواهید فهمید که قرار است کاری از خانم پری صابری ببینید، شاید هم بشنوید!

گوشه های صحنه دو گروه موسیقی با سازهای مختلف همراه خوانندگان از دو جنس، مثل اثر گذشته پری صابری "شمس پرنده" با این وجه تفارق که در آن نمایش، یک طرف راوی بود و طرف دیگر نوازندگان و خوانندگان.

استفاده خانم صابری از آرت گرافیک و ویدئو گرافیک در نمایش و افکت های صوتی و تصویری الکترونیکی در افسانه ای تاریخی همچون هفت خان رستم.

استفاده از تصاویر فلاکت، بدبختی و گرسنگی مردم جهان همزمان با آن قسمت از داستان که روایت تظلم خواهی زال و رستم است و همچنین روایت بدیع و کامیک راوی یا به قول قوه خانه ای ها نقال افسانه هفت خان رستم وجه تمیز این اثر با بقیه آثار با موضوع هفت خان رستم است.

استفاده بی حصر و حد از حرکات موزون یا همان رقص خودمان، عادت همیشگی آثار صابری است.

استفاده از نمادهای مدرن در چنین داستانی علاوه بر آنچه پیشتر یاد شد، همان رقص های دسته جمعی با نام "تکنو" و قس علیهذاست که مخاطب را از متن به حاشیه می برد! همچون رقص (بخوانید نبرد) رخش ماده اسب رستم که بانویی آن را در خان های مختلف برعهده داشت که نظر بیننده را از توجه به رستم پهلوان افسانه ای منحرف و به حرکات باصطلاح موزون (رقص) این بانو (رخش) جلب می کرد؛ یا همان رقص های غربی دسته جمعی در روایت افسانه ای ایرانی و شرقی!

روایت کامیک نقال در عمل روایت، استفاده از واژگان و اصطلاحات طنز، نوع روایت طنزآلود و تکیه بر این موضوع که رستم در طول مسیر علی الدوام خواب و رخش همواره بیدار بوده است در افسانه غرورآمیزی همچون هفت خان رستم بیننده را بین دو خنده پارادوکسیکال ناشی از طنز موقعیت و طنز ناشی از برداشت خاص کارگردان گرفتار می کند.

عدم تناسب ضرب مرشد زورخانه با حرکات موزون البته نه در باب سینک و آهنگین نبودن که در این قسم متبحرانه هماهنگ است؛ بلکه در باب حرمت معنایی و احترامی که اهل زورخانه برای مرشد و آواز او قائلند.

طوریکه با ذهن مستقل اگر فقط صدا و آواز را می شنیدید زورخانه و حرمت آن برای شما تداعی می شد و اگر چشم باز می کردید افسانه ای عزیز گرفتار در قاب مدرنیسم.

و چرخ نسوان و دیگر بازیگران در طول نمایش بدون اذن و رخصت مرشد!

 

کوتاه اینکه ..... .... .

در خان آخر لباس، آرایش و پیرایش دیو سفید بیشتر به نمایش های تخیلی و فانتزی کودکان و نوجوانان می آمد تا حریفی برای رستم دستان، شاید غول حکایت جک و لوبیای سحرآمیز دهشتناکتر از جناب دیو سفید بود که اگر او در این نمایش آورده می شد دلهره آورتر بود تا موجودی شبیه همه چیز جزء دیو سفید!

می خواستم مراسم پایانی تشکر و قدردانی حضار از بازیگران و دیگر عوامل را هم در حال و هوای این روزها با همین سبک و سیاق روایت کنم که بی خیال!

البته بابت بکارگیری سرکار خانم صابری از مار پیتون در این نمایش خیلی متشکرم!



 
"Lost" به روایت حسن فتحی "پستچی سه بار در نمی زند"
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٠  

"پستچی سه بار بلکه دو بار، نه یک بار هم شاید در نزند"

این روزها بیشتر احوالاتم تحت تاثیر سریال "Lost" قرار گرفته است.

شاهدش همین مطلبی که ذیلا «به قول وبلاگ بازها پست من قبل آخر» نوشته ام.

البته تا پایان این سریال شاید حدود 40 قسمت دیگر باقی مانده است اما تعلیق آن همانند تعلیقی بود که امشب آخرین ساخته "حسن فتحی"؛ "پستچی سه بار در نمی زند" با آن دیالوگ های بی نظیرش در من ایجاد کرد.

آنان گرفتار در جزیره ای دور افتاده و اینان گرفتار در خانه ای متروک. فصل مشترک همه عاشق بودن.

بگذریم .... .

"پستچی سه بار در نمی زند" یعنی این که:

فقط یک بار زندگی می کنیم.

اینکه؛ آدم باشیم

اینکه؛‌ عاشق باشیم

اینکه؛ به جای تولید سوء تفاهم، به جای دشمنی، به جای انتقام گرفتن؛ عاشق باشیم.

که راز حیات عاشق بودن است.

اینکه به جای آدم بودن فرشته باشیم، فرشته طینت باشیم.

گفت: آنقدر آش داغ خورده ام که وقتی به فالوده می رسم فوت می کنم.

گفتم: آنقدر آدم لاکردار دیده ام که وقتی فرشته می بینم فقط بوس می کنم.

خودتان ببینید ..... .

آخرین ساخته حسن فتحی دیدن دارد

"پستچی سه بار در نمی زند"

ارزش دیدن را دارد